تبلیغات
کاش میشد اشک را تهدید کرد - روز اول
کاش میشد اشک را تهدید کرد
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM

سلام


روز اول با خود گفتم دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم باز میگفتم لیک با اندوه و با تردید

روز سوم هم گذشت اما بر سر پیمان خود بودم

ظلمت زندان مرا میکشت باز زندان بان خود بودم

آن من دیوانه عاصی در درونم های و هوی میکرد

مشت بر دیوارها میکوفت روزنی را جستجو میکرد

میشنیدم نیمه شب در خواب، های های گریه هایش را

در صدایم گوش میکردم درد سیال صدایش را

شرمگین میخواندمش بر خویش از چه بیهوده گریانی؟

در میان گریه مینالید دوستش دارم نمیدانی؟

روزها رفتند و من دیگر خود نمیدانم کدامینم

آن من سرسخت مغرورم یا من مغلوب دیرینم

بگذرم گر از سر پیمان میکشد این غم دگربارم

مینشینم شاید او آید عاقبت روزی به دیدارم...

(فروغ)






پ.ن :

1- چرا باز اینطوری شدم

انگار همه چیز باز بیمعنی شده

بیقرارم و حوصله هیچ كاری و هیچ چیزی و هیچ كسی رو ندارم

2- خسته ام و دوباره بیخوابیهام شروع شده

3- دلم به شدت امام رضا میخواد

4- داره یواش یواش نزدیك میشه موعدش ... یعنی میشه امسالم تولدمو با هم جشن بگیریم؟ بعید میدونم . مثل خوابه

5- این خوابهای گاه و بیگاه داره آشفته ترم میكنه...چیكار كنم؟

6- ..........................................................................................

7- این شعر بالا رو خیلی دوست دارم چون دقیقا الان وصف حالمه





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 14 شهریور 1388 :: نویسنده : بنفشه
دوشنبه 16 شهریور 1388 10:24 ق.ظ
دوای درد غم خنده باشد
خوشا آنکه ز غم دل کنده باشد
غم دنیا نخور جان برادر
که هر کس غم خورد بازنده باشد
......................
دوشنبه 16 شهریور 1388 10:23 ق.ظ
در فصل تو کوتاه درنگی داریم
راه است درازو پای لنگی داریم
باید برویم بادها منتظرند
همچون دل غنچه وقت تنگی داریم
چون بود رخ از دم عدم،زردمرا
باغ نفس پاک تو پرورد مرا
من رایحه ای نهفته بودم ای گل
لبخند تو در میانه آورد مرا..
...........................................


یکشنبه 15 شهریور 1388 12:53 ب.ظ
همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفید...هیچ کسی به او کار نمی داد...همه می گفتند:{تو به هیچ دردی نمی خوری}...یک شب که مداد رنگی ها...توی سیاهی کاغذ گم شده بودند...مداد سفید تا صبح کار کرد...ماه کشید...مهتاب کشید...و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توی جعبه ی مداد رنگی...جای خالی او...با هیچ رنگی پر نشد.....
شنبه 14 شهریور 1388 01:59 ب.ظ
زندگی چون کودکی تنهاست:
ساده وغمناک!،
اشک سردی همچون مروارید
میدود در جام چشمانش،
میچکد بر خاک،
سادگی در چهره اش پیداست!
گاه یک لبخند
میدمد در اسمان گونه هایش گرم،
می شکوفد در بنا گوشش
غنچه آزرم.
گاه ابر تیره اندوه
بر جبینش میگشد دامن
سر فرو می اورد نا شاد،
چون نهاهی نرمو نازک تن
در گذار باد

زندگی زیباست:
ساده و مغموم،
چون غزالی در کنار چشمه ای،در خلوت جنگل
مانده از دیدار جفت گمشده محروم
دیده اش از انتظاری جاودان لبریز
در بهاری سرد
مرغ زیبایی نشسته شادمان بر شاخه اندوه
سادگی افتاده همچون شبنمی از دیده مهتاب
در سکون حیرتی خاموش
بر عقیق بوته اعجاب
زندگی چون کودکی تنهاست:
ساده وغمناک،
زندگی زیباست....

.................................................
سلام-خوبی بنفشه جان ؟
حالت چطوره !!!
شنبه 14 شهریور 1388 01:50 ب.ظ
شاگردی از استادش پرسید:" عشق چست؟ "
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : بنفشه
نویسندگان
نظرسنجی
كدوم رو بیشتر دوس داری








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :