تبلیغات
کاش میشد اشک را تهدید کرد - مامان
کاش میشد اشک را تهدید کرد
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM


مامان
مامان
مامان

نمیدونم چیكار كنم

انگار چشام تو دهن دكتره مونده و قلبم ... قلبم دیگه نمیزنه و چشام یه بند میباره . انگار زمان صفر شده و من توی خلاء گیر كردم. نه بالا و نه پایین ... معلق و معوق .... دهن دكتره، چشمش دستش همش چشمم بین اینا میره و میاد اما ذهنم پیش چیز دیگه ایه... پیش سال 60 یكی بهم جون داد همون كه از وجودش برام گذشت همون كه خواب راحت به چشمش  نیومد... سال 60 همون كه دستمو گرفت تا بلندشم ، 62 همون كه دوییدن و .. رو بهم یاد داد، 63 - 64 - 65 - 66 همونی كه تو این سالا مراقب بود اگر موشك عراقیا تو آسمون سنندج ولو شده اما ما دور هم جمع باشیم همون كه هر وقت بمبارون میكردن روی چاله ای كه تو برفای آبیدر كنده بود و ما توش بودیم دراز میكشید كه مبادا ما چیزیمون بشه ...67 همون كه منو برد مدرسه .. كنارم نشست و یادم داد از مدرسه و درس و معلم نترسم ... 68 سر صف وقتی صدام زدن و به عنوان دانش آموز ممتاز استان اصفهان اون هدیه رو كه دوبرابر قد خودم بود بهم دادن دائم دست میزد و شاد بود و برام یه تاج گل آورده بود...69-70-71 دبستانم تموم شد، چه جشنی گرفت یادم رفت مریضم و انقدر بچه دورم بود كه یادم رفت اینا تا دیروز باهام بازی هم نمیكردن...72-73-74 راهنمایی تموم شد و اما هنوز درمونم تموم نشده بود بعضی وقتا فك میكنم چطوری روزی دوبار ینهمه راه رو تا مدرسه میومد تا مشكلات منو حل كنه .. بازم مهمونی دخترش دبیرستانی شده بود ... 75-76-77 هووووووووورا دیپلم گرفتم ... باز مهمونی باز ذوق زدگی باز هم شادی بالاخره پارسال بعد از 7 سال مشكل و مریضیم حل شد اما اون هنوزم همونجاس ...مراقبه ...تو چشاش نگرانی موج میزنه اما خوشحاله ... 78 پیش دانشگاهی تموم شد و من فارغ التحصیل شدم ...بازم هست...هست ... هست...79 دارم تو مدرسه شبانه درس میدم و درس میخونم برای دانشگاه ... تشویقم میكنه...شبا با من تا صب بیدار میمونه كه خوابم نگیره و درسامو بخونم و صب كله سحرم بیدارم میكنه كه خواب نمونم و به كلاسام برسم ...80 انقدر خوشحاله كه نمیذاره از بغلش بیام بیرون گریه میكنه دائم ... داریم میریم ثبت نام دانشگاه ... دیروز برام تولد گرفته بود ...نمیتونم تصور كنم من  16 ساعت از مامان دور باشم...گریه و گریه و گریه ....كفش آهنی پوشید ... 10 سال پیرتر شد... انتقالیمو گرفت ... 81-82-83 تموم این مدت با من اومد آشتیان و برگشت ... نصیحتم كرد ... از كیان ، آذی ، مریم، هنگامه و ... فاصله بگیر ... داد زدم هیچی نگفت ، غر زدم تحمل كرد ...تمام روز و شبای امتحاناتمون نه برای من كه برای همه بچه ها غذا میپخت و میفرستاد ... انقدر بسته های سنگین تا ترمینال جنول آورده بود كه دستاش انگار كش اومده بودن ...آرتروز گرفته ....83 ترمم تموم نشده برام كار پیدا كرد ... فارس...خبرگزاری فارس... اسمش دهن همه رو پر میكرد... من فارغ التحصیل شدم ... یه روانشناس روانی كه حالا به لطف زحمتای مامان كارمند فارسه ...84 كیان رفت ... گریه كردم ... گریه كردم ... گریه كردم...و فقط و فقط اون بود كه بدون سرزنش و بدون اینكه به زخم بكشه كه همه اینا رو پیشبینی كرده بود دلداریم داد ... دلداریم داد ... دلداریم داد ... تنهام نذاشت ....86 امین اومد ... قایم كردم ...فهمید ... نصیحت كرد ... گوش ندادم ... جیغ زدم داد زدم دعوا كردم گریه كردم قهر كردم تمام ارزشامونو زیر پا گذاشتم ، ندیدمش، نشنیدمش، نفهمیدمش ...87 مثل قبل انگار یاسین به گوش خر میخونه ... نمیفهمم ... دیگه زبونمون یكی نیست امین و امین و امین تنها چیزیه كه میفهمم و میخوام 88 .... امین رفت ................ بازم تنها شدم ....................بازم .................. دلداریم میده ... كمكم میكنه ... غم بزرگیه درست شبی كه میخواستم بیست و هشتمین سال زندگیمو شروع كنم انگار خاكستر مرده پاشیدن رو زندگیم .... كمكم میكنه ... دلداریم میده ... دوباره زبونمون یكی شده و ...............

بازم دهن و چشم و دست دكتره ................ باید زود عملش كنید .... سرطان رحمش دوباره عود كرده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

كدوم غمم بزرگتره .... از امین متنفرم ... از خودم .... از تو ... از همه چیز ....خدایا من مامانمو میخوام .......مامانمومیخوام ... صحیح و سالم ................... مامان





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 8 مهر 1388 :: نویسنده : بنفشه
دوشنبه 6 اردیبهشت 1389 02:36 ب.ظ
سلام خوبی ؟
وبلاگ بسیار خوبی داری
همین طور که تو وبلاگ ها داشتم میگشتم
وبلاگ شما رو دیدیم گفتم یک نظری بدم

دوست داشتی درامد کسب کنی به وبسایت ما یه سری بزن

www.barantak.org

موفق و پیروز باشید منتظر حضور گرمت
هستم

ادرس ما :

http://barantak.org/
دوشنبه 4 آبان 1388 08:31 ق.ظ
امید داشته باش عزیزم همه چیز درست میشه...

خاطرات در من میگریند وقتی مطالبت رو با اون سوز و گداز میخونم...

آرزوی بهترینها و سلامتی تو و خانوادت رو دارم گلم..

موفق باشی و پیروز
جمعه 10 مهر 1388 11:56 ب.ظ
salam
Guya khoda sedaye to ro doost dare banafshe va mikhad ke hamash uno beshnave. Pas sedash kon...omid vase hamin ruzast ,zendegi ke hamash bokhoro bekhab nist ,pasti dare bolandi dare ,pas be khoda neshun bede che bandeye moghavemi khalgh karde. Uni ke dardo dade darmunesham pishe ru gozashte.
Doa mikonam madaret har che zudtar salamat beshe.
جمعه 10 مهر 1388 11:20 ب.ظ
وبلاگ نویس محترم
با سلام
به اطلاع میرساند سومین نمایشگاه بین المللی رسانه های دیجیتال از تاریخ 88/7/8 الی 88/7/18 در مصلای امام خمینی از ساعت 10 صبح تا 20 برگزار می گردد.
لذا از شما دوست عزیز دعوت می شود از بخش های مختلف نمایشگاه به ویژه سالن پایگاههای اینترنتی و وبلاگ ها بازدید نمایید.
سومین نمایشگاه رسانه های دیجیتال
پنجشنبه 9 مهر 1388 09:15 ق.ظ
SALAM AZIZAM
ino ye dokhtare tanha vasat minevise k madar nadare va pedaresh sakht marize
banafshe jan babaye man chandin bar zire tighe jarahi rafte ama hanooz nafas mikeshe hanooz khoda vasam negahesh dashte
dokhtar imanet koja rafte
b khoda tavakol kon
b khoda tavakol kon va tanha az khodesh bekhah
manam vasash doa mikonam
banafshe ye azizam
چهارشنبه 8 مهر 1388 03:51 ب.ظ
این چه متن مسخره ایه نوشتی
دور از جون نمرده كه اینجوری نوشتی و ازش یاد می كنی زنده اس داره نفس میكشه شب میری خونه پیشش،
خدا هم هست
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : بنفشه
نویسندگان
نظرسنجی
كدوم رو بیشتر دوس داری








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :