تبلیغات
کاش میشد اشک را تهدید کرد - زنی را میشناسم
کاش میشد اشک را تهدید کرد
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM




سیمین بهبهانی درد كهنه زن
ایرانی را چه زیبا فریاد میكند:



 زنی را می شناسم من

 که شوق بال و پر دارد

 ولی از بس که پر شور است

 دو صد بیم از سفر دارد



 زنی را می شناسم من

 که در یک گوشه ی خانه

 میان شستن و پختن

 درون آشپزخانه



 سرود عشق می خواند

 نگاهش ساده و تنهاست

 صدایش خسته و محزون

 امیدش در ته فرداست



 زنی را می شناسم من

 که می گوید پشیمان است

 چرا دل را به او بسته

 کجا او لایق آنست



 زنی هم زیر لب گوید

 گریزانم از این خانه

 ولی از خود چنین

 پرسد

 چه کس موهای طفلم را

 پس از من می زند شانه؟



 زنی آبستن درد است

 زنی نوزاد غم دارد

 زنی می گرید و گوید

 به سینه شیر کم دارد



 زنی با تار تنهایی

 لباس تور می بافد زنی در کنج تاریکی

 نماز نور می خواند



 زنی خو کرده با زنجیر

 زنی مانوس با زندان

 تمام سهم او اینست

 نگاه سرد زندانبان



 زنی را می شناسم من....





زنی را می شناسم من....

 که می میرد ز یک تحقیر

 ولی آواز می خواند

 که این است بازی تقدیر



 زنی با فقر می سازد

 زنی با اشک می خوابد

 زنی با حسرت و حیرت

 گناهش را نمی داند



 زنی واریس پایش را

 زنی درد نهانش را

 ز مردم می کند مخفی

 که

 یک باره نگویندش

 چه بد بختی چه بد بختی



 زنی را می شناسم من

 که شعرش بوی غم دارد

 ولی می خندد و گوید

 که دنیا پیچ و خم دارد



 زنی را می شناسم من

 که هر شب کودکانش را

 به شعر و قصه می خواند

 اگر چه درد جانکاهی

 درون سینه اش دارد



 زنی می ترسد از رفتن

 که او شمعی ست در خانه

 اگر بیرون رود از در

 چه تاریک است این خانه



 زنی شرمنده از کودک

 کنار سفره ی خالی

 که ای طفلم بخواب امشب

 بخواب آری

 و من تکرار خواهم کرد

 سرود لایی لالایی



 زنی را می شناسم من

 که رنگ دامنش زرد است

 شب و روزش شده گریه

 که او نازای پردرد است



 زنی

 را می شناسم من

 که نای رفتنش رفته

 قدم هایش همه خسته

 دلش در زیر پاهایش

 زند فریاد که بسه



 زنی را می شناسم من

 که با شیطان نفس خود

 هزاران بار جنگیده

 و چون فاتح شده آخر

 به بدنامی بد کاران

 تمسخر وار خندیده



 زنی آواز می خواند

 زنی خاموش می ماند

 زنی حتی شبانگاهان

 میان کوچه می ماند



 زنی در کار چون مرد است

 به دستش تاول درد است

 ز بس که رنج و غم دارد

 فراموشش شده دیگر

 جنینی در شکم دارد



 زنی در بستر مرگ است

 زنی نزدیکی مرگ است



 سراغش را که می گیرد

 نمی دانم؟

 شبی در بستری کوچک

 زنی آهسته می میرد



 زنی هم

 انتقامش را

 ز مردی هرزه می گیرد

 زنی را می شناسم من

 زنی را....

 «سیمین بهبهانی»




پ.ن:
1- اولین بارون پاییز امسال رو دیشب تجربه كردم
از خیابون بهار شیراز تا پارك لاله بدون تو بدون من و با سكوت
گلی شدم خیس شدم كثیف شدم اما نمردم
بازم میتونم بارونها رو تجربه كنم بدون تو
2-دیروز همه اسمساتو از همه گوشیام پاك كردم بدون حتی یه قطره اشك و بدون هیچ حزنی
3- بال را او داشت پریدن را من میدانستم حیف شد ما نشدیم و زمینگیر شدیم
حیف شد چون مردی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 7 مهر 1389 :: نویسنده : بنفشه
یکشنبه 18 مهر 1389 02:25 ب.ظ
******انالله و اناالیه راجعون******
الا ای رهگذر منگر چنین بیگانه بر گورم
چه میخواهی چه میجویی در این کاشانه ی عورم
چسان گویم چه میجویی حدیث قلب رنجورم
از خوابیدن
در زیر سنگ و خاک و خون خوردن
نمی دانی چه میدانی که اخر چیست منظورم؟
تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم
کجا میخواستم مردم حقیقت کرد مجبورم
فتادم در شب ظلمت به قعر خاک پوسیدم
ز بس کی با لب محنت زمین فقر بوسیدم
همان دهری که با پستی بسندان کوفت دندانم
به جرم اینکه انسان بودم و میگفتم انسانم
کنون ای رهگذر
در قلب این سرمای سرگردان
به جای گریه بر قبرم بکش با خون دل دستی
که تنها قسمتش زنجیر بود از عالم هستی
به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر با شادی
که تا بیرون کشم از قعر ظلمت
نعش آزادی !!
.0.0.0.0.0.0.0.0.0.0
انالله و انا الیه راجعون
بنفشه جان این غم بزرگ رو بهت تسلیت میگم....ایشاالله غم آخرت باشه.
****************************
زندگی بافتن یک قالیست... نه همان نقش و نگاری که خودت میخواهی!
نقشه را اوست که تعیین کرده، تو در این بین فقط میبافی...
نقشه را خوب ببین! نکند آخر کار، قالی زندگیت را نخرند!
شنبه 17 مهر 1389 11:13 ق.ظ
سلام دوست من

واقعا سخته خاطرات و نوشته های کسی که دوست داری پاک کنی.

درکت میکنم.

خودمم نتونستم نگهشون داشتم و وقتی دلتنگم میخونم و گریه میکنم.
چهارشنبه 14 مهر 1389 01:45 ب.ظ
من زن نیستم اما این شعر رو حس كردم. زیاد.

منم یه زن می شناسم. یه زن كه هیچ كدوم از اینا نیست. یه زن كه توی این شهر (كابل) تنهاست. این تنهایی باعث شده كه شوهرش هر نوع سو استفاده ای رو كه دلش می خواد انجام بده. زنی كه از مرگ نمی ترسه ولی از باورهای چند صد ساله ما (قبح طلاق) می ترسه.

پ.ن. 2

واسه من اس ام اس و ای میل خاطره است. خاطره ها رو هرگز نباید پاك كرد حتی اگه تلخ باشن.

من اما ای میل ها، اس ام اس ها و نظریات خصوصی اش رو نگه داشتم تا خیلی چیزها رو به یاد داشته باشم.

راستی

هر كس نر (مذكر) بود نمی شه لزوماً اسم مرد رو روش گذاشت.
یکشنبه 11 مهر 1389 10:18 ب.ظ
سلام
راسشو بخوای خیلی یادم نمیاد شما رو
اما گفتی برگشتم اومدم خوش آمد بگم

وقت گذاشتم شعر رو كامل خوندم
از من بعیده علی رغم اینكه سیمین آدم بزرگ و شاعر ارزشمندی ست ولی این اثرش به نظر من از لحاظ ادبی بسیار ضعیف و بی ارزش بود. فقط از لحاظ محتوایی حرف حساب داشت كه البته از شاعر بزرگی مثل ایشون انتظار میره قویتر عمل كنه

پانوشتاتو خوندم
اول راهی ظاهرا
چه خوب كه تونستی اسمشو پاك كنی
فقط یه چیز دارم بگم
تو كه پرواز بلدی بالت رو قوی كن و به كسی سلام كن كه هم بال داشته باشه هم پرواز بدونه
اون موقع وقتی ما میشید كه "با هم" پر بكشید
آسمان را خدا برای همین آفرید ....
شنبه 10 مهر 1389 12:54 ب.ظ
salam az delam khobi
che khabar shitoni ha ajab veblagi dari be dostet ke sar mizani hatman biya ommmm bos
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : بنفشه
نویسندگان
نظرسنجی
كدوم رو بیشتر دوس داری








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :