تبلیغات
کاش میشد اشک را تهدید کرد - مطالب مهر 1385
کاش میشد اشک را تهدید کرد
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM

و تو انگار مرا ندیدی ....

و تو اما دلتنگی هایم را ندیدی

                                         و مرا ...

                                                که به سان یک آهوی رمیده ، از هراس به تو می پیچم .

 

دیر زمانیست كه دیگر هیچ ترنم صدایم را پژواكی نیست .

كسی میداند كه كدامین پس كوچه خاطرات مرا در خویش محبوس كرده است ؟!

 

پای رفتنم بی رمق شده ...

دست خواهشم لرزان...

نگاهم خسته ...

اما قلبم هنوز امیدوار است ...

امیدوار مهری كه روزی قلبت را مثل یك آینه پیش رویم گشود

                                                                   تا تصویر نقاشی شده ام را ببینم.

 

اینك تو را چه میشود كه مرا فراموش كرده ای ؟!

 

ای بخت زبون ...

دیده بببند ...

چشم بر روی موهبتی گشاده ای كه نام تو را دیگر تكرار نمی كند .

و تو اما ....

در حسرت ، آواره ای..... .

 

سلام

احتمالا یه چند روز ی رو نیستم ... باید برم و یه كمی خلوت كنم ...البته میدونم كه مهم نیست

اما باید تو این چند روز دعا كنم .... شما هم دعا كنید .

شنبه قراره یه اتفاق بیافته ...دعا كنید كه بشه ... دعا كنید این دیدار جور بشه و من ببینم ...

خیلی مسیر زندگیم رو تغییر میده ... نمیدونم خوب یا بد ...اما من به این تغییر احتیاج دارم یا رومی رومی یا زنگی زنگی......... .

میدونم كه اینطور نیست اما دلنگرونم نشید ... شنبه میام اما تا شنبه اگر كامنت بزارید میبینم ولی نمیتونم جواب بدم بعدا سر فرصت جواب میدم .

شهرام جون ...بازم رفتی امام رضا دعا كن ... مربوط به همونی میشه كه بهت گفتم .

پدرام عزیزم ... ببخشید كه بدون اینكه میلت رو جواب بدم میرم ...آخه ...خودت كه میدونی خلق پایین یعنی چی..... .

و البته بقیه دوستام ...مثل: مهدیه ... نیاز ... مهندس امیر كه نگفت اخر كی كلاسامون برقرار میشه ...مهدی (فقط خدا) یوسف كه بعد خیلی وقت اومد و منو خوشحال كرد و ....

خیلی ازتون ممنونم اگر منو دعا كنید .

الان میخوام برم یه كمی زیر بارون قدم بزنم ...... . این بارون نمیدونم تا كی میخواد تن خاطره های زخمی منو بشوره ...اما وقتی میباره در عین اینكه دلم میگیره ، تازه میتونم سینم رو پر از هوا كنم .

میتونم نفس بكشم و خودم و خاطره هام احساس زنده بودن بكنیم.

خواهش میكنم یه كمی فكر كن ... هیچ اتفاقی نمیافته و هیچ چیزی خراب نمیشه ...شاید همه چیز هم درست بشه ...

راستی :

یه همكار خوب خیلی به من لطف داره ...

 آهای شمایی كه دم آسانسور با هم حرف زدیم ... اینطوریا كه شما میگید نیست ...

بزارید لهجه طنز شما رو به دوستانه تعبیر كنم .

خوشحالم از اینكه اینجا میتونه لحظه ای  لبتون رو به خنده باز كنه.... .

دیدار های مكرر شما برام لذت بخش  و باعث افتخاره ....

 

به قول پدرام

ps:خدا جونم به خاطر همه چیز ممنونم ...الان دارم میام كه تا رسیدنم به خونه بازم مثل همیشه تو بارون با هم گپ بزنیم ... پس بازم مثل همیشه منو دریاب

خوش باشید ...تا شنبه ، یا حق .





نوع مطلب : اشعار در پیت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 26 مهر 1385 :: نویسنده : بنفشه

سلام

چطوری یا نه؟!

دیروز مامانی نذری داد ... خیلی خوب بود ... از صب كه از خواب بلند شدیم اصلا حال و هوای خونه یه جور دیگه ای بود . همه انگار یه چیزی گم كرده بودن هر كی یه طرفی میدویید... البته من یه كمی گیج بودم چون صب زود ساعت ۱۱.۳۰ از خواب بیدار شده بودم و البته مامانم دلش برام میسوخت چون در یك عملیات شهادت طلبانه بلندشدم و براشون سحری درست كردم اما درست در لحظات ملكوتی سحر ...وقتی میخواستم شعله پخش كن زیر برنج رو بردارم و كتری رو بزار تا گرم بشه ......... این عمل بس ناجوانردانه رو با دست انجام دادم !!!!!!!!!

- مامانننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و یك جیغ بنفش سحرگاه روز ۲۱ رمضان سال ۱۴۲۷ مارو به یاد موندنی كرد .

قیافه بابا كه پریده بود وسط آشپزخونه دیدنی بود ... عصبانی و متعجب

مامانم هم كه دیگه اینجوری بود  .فرشته هم

بیچاره علیرضا ... از صدای جیغ من تا فردا ظهر گریه نكرد .... بچه شكه شده بود البته بیتا به جونم دعا میكرد و البته امیر هم .

 

و اما من بیچاره هم از سحر افتادم و هم از .... نمیدونم چی چی.... اما خیلی اذیت شدم .

بابا زود خمیردندون خانواده رو آورد(نخواستم بگم ما از خمیر دندون خوانواده استفاده میكنیم خواستم حجم خمیردندونی كه به دست من بیچاره مالیده شده بود رو درك كنید)وتا جایی كه جا داشت روی دستم خالی كرد و بعدم نمك و ...

تازه هر كی یه نظری میداد .... مثل اینكه نمك و آب سرد بریز روش و .... .

اما در لحظاتی چند بعد از خنك شدن به وسیله خمیر دندون دوباره و من با یه تفكر منطقی یه جار عاقلانه ( )به خودم پیشنهاد دادم و اونم این بود كه دستم رو شستم و بعد گذاشتم تو جایخی یخچال تا خنك بشه و با فری كلی هم خندیدیم ... مامانم اومد گفت چرا نیم ساعته تو در یخچال وایسادی و ... كه یهو چشمش خورد به دستم و خندش گرفت بعدم گفت دستت رو در بیار وگرنه میچسبه به برفكها  و...  .

آییییییییییییییییییییییییییییییی مامانیییییییییییییییییییییییییییییی چرا دیر گفتی. وقتی میخواستم دستمو در بیارم از من اصرار از یخچال انكار ...دستم رو پس نمیداد كه نمیداد ... نه میشد كشید چون دستم داغون میشد از بس میسوخت ...نه میشد كاری كرد ...اخر سر رفتیمو در نهایت عقل و منطق یه لیوان آب اوردیم و ریختیم رو دستم و ... تا برفكها آب شدو من دستم رو در آوردم و اما ........

مامانی منو مجبور كرد تا یخچال رو خاموش كنم تا فردا بشورمش ... و گفت كه تو یه بار دیگه

از این كارا بكن تا بهت بگم ....آخه دختر تو عقلت كجا رفته ؟!

بعدم در عین ناباوری همه رفتن و سحری خوردن و بعدم ...من چون خیلی تحویل گرفته شده بودم خودمو شطرنجی كردم و رفتم تو اتاق خوابیدم .

و اما صب (!!!!!!!!!!!)كه از خواب بیداریدم دیدم كه دستم به یه بسته وكیوم شده تبدیل شده كه حسابی هم باند پیچی بود .... بعد فهمیدم كه توی دستم كوكو سیب زمینی !!!!!!!! درست شده

نمیدونم كه كی این پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپیشنهاد رو داده بود اما خدا امواتش رو بیامرزه

مامان كلی سیب زمینی رنده كرده بود و بسته بود به دستم اما اینجانبان از داغ دلم انقده گریه كرده بودم قبلش كه به جای خوابیدن مرده بودم چون اصلا نفهمیدم . )البته یه دلیل دیگه هم داشت و اونم اینكه من اصولا ایراد فنی دارم تو فهمیدن )

وقتی گونی سیب زمینی رو باز كردم و شستم هیچ اثری از آثار سوختگی نبود ....

 

بالاخره اینكه وقتی هم بلند شدم دیدم بیتا نصف بیشتر مرغا رو سرخ كرده و از اونجایی كه دیگه كاری نمونده بود كه من انجام بدم  رفتم و پیاز خوردكردم  اما در این پیاز خورد كردن یه كمی ایهام بود  اخه مامانم میگفت اگه پیاز خورد میكنی و اشكت به خاطر پیازه ...پس چرا هق هق میكنی ...اگه گریه میكنی .... بلند شو انقده بالای پیازا فین فین نكن. و منم كه ...بابا خوب چیكارم داری بزار همه كارا رو با هم بكنم حالا كه این پیازه اشكمو در آورده بزار برای خودمم زار بزنم تا هم در اشك و هم در وقت صرفه جویی بشه .اما نذاشتن  بابا صدام كرد تا برم و مناجات حضرت علی(ع) رو بلند بلند بخونم تا همه بشنون  و بعدم زیارت حضرت رو و ...

نمیدونم بعد خوندن این دعا ها و ... چه احساسی بهم دس داد كه تا امیر و علی اومدن بدو بدو رفتم و روسری سرم كردم ...همه خندیدن و مامانم یه سری حاكی از رضایت تكون داد.و من خیلی خوشحال شدم و اینجوری چقد راحت میشه خوشحالیدشون.

خلاصه نذری هم آماده شد ... البته وقتی داشتم برنج رو هم میزدم برای همه دعا كردم

برای مهدیه و محمد - پدرام - شهرام - امیر (ها ) - گیلاسی - راحیل - سلاله - سوشیانت - مهدی - محسن - مریم ( ها ...اعم از عباسیو عابدینی و میرفندرسكی) - نیاز - برای خوب شدن دست ژیگولو - برای پرستو - برای هر كی كه میشناختم و نمیشناختم (تقدس رو حال كن برای اونایی هم كه نمیشناختم هم دعا كردم ...راستی اون تقدسه یا تخلص یا یه چیز دیگه ؟ )

 تازه برای یه دوست هم دعا كردم ...همونی كه میاد و میخونه و میره و نظر نمیده و رد پاشو هم واسه چشمام جا نمیذاره ...اما هر از گاهی یه ندای كوچولو میده كه میاد و بهم سر میزنه ... برای تو هم دعا كردم ...تو دیگه خیلی تو مرام مولا گم شدی ...اون حضرت علی بود و اونم بیوه زنا و یتیمای بیگناه كوفه همه همدیگه رو درك میكردن ...من به این اومدن و رفتنای تو و بقیه دلخوشم و تو بیشتر ...اگه میای و میری هر از ۱۰۰۰ سال یه بار خبرم كن ...خوشحال میشم به خدا.

بقیشم دیگه اتفاق خاصی نیافتاد ...دخترا غذا كشیدن البته به كمك بهروز ...پسرا هم با بابا ومامان پخش كردن و بعدم همه با هم افطار كردیم .

اما نمیدونم چه صیغه ای بود كه این نذری بیشتر از هر سال شد و بیشتر  از هر سال هم ادمایی كه برای دعا میومدن وجود داشتن .... ملتمس دعا زیاد بود .... جای همه تون خالی بود .

مال ما كه نبود مال حضرت علی بود .

یه نیابت از همتون دعا كردم ... امیدوارم به هر چی میخواید برسید .

راستی اینم قسمت سوم :راههای كسب آرامش .

تو پست بعدی از راههایی كه خودم برای مراجعینم استفاده میكنم هم یه چیزایی میگم البته این همش نیست

فوت كوزه گری رو برای خودم نگه میدارم هاااااااااااااا .

منتظرتونم ... التماس دعا ... زیر بارون آیه الكرسی میخونید منم دعا كنید .



زیاده روی و ادامه


نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 24 مهر 1385 :: نویسنده : بنفشه

و تو انگار ....

از بلندای یک سکوت

روح پر خواهش مرا میبینی.

و تن تبدارم .... که در تلالوء یک نور حسرت

ققنوس جان را رها میسازد.

چیزی مثل پیچک ... واژه های خسته ءتنم را میپیماید

و درون قلبم شکوفه میکند.

حرم یک آتش سینه ام را میسوزاند

اما به هیزم عشق  این آتش را شعله ور میسازم .

میخوام به سان یک قطره آب از گرمای این آتش

نیست شوم و در انگاره آسمان خواهشم فنا .

حضور این آتش مرهم ذهن و جان خسته ام میشود

به سکوت قلبم خیره میشوم ...

میشناسم این آتش را ....

این آتش ایمان به توست پروردگارم!!

********************************************

سلام!

خدای مهربونم ازت ممنونم که تو این چند روز انقدر هوامو داشتی .

توی این چند روز احساس دیگه ای به خدا دارم ...احساس نزدیکی بیشتر احساس میکنم اونم به من نزدیکتره و با من مهربون تر .

میتونم حرفام رو بزنم و میتونه حرفام رو درک کنه . میدونه چی میخوام و میدونی چطوری باید بخوام .

تا حالا هر از گاهی که نماز میخوندم به نظرم یه رفع تکلیف بود همش با قیافه کج و کوله بلند میشدم و با ۱۰۰۰ بار اه و اوه کردن نماز میخوندم اما الان توی این مدتی که دوباره شروع کردم نمیدونم چرا یه چیزی یه ذوق مضاعف منو برای خوندن نمازم تشویق میکنه .شاید دیروقت نماز بخونم یا نزدیکای قضا (؟؟؟؟) شدن نمازم ....اما با شوق و با رضایت قلبی میخونمش.... وقتی میخونم یه گرمایی رو تو سینم احساس میکنم .میدونم که منو میبینه و میدونم که صدام رو میشنوه . اینو از این خوابهایی که دیدم و اتفاقاتی که این چند روز افتاده مطمئنم.

خدای مهربونم به خاطر نشونه هایی که توی اون خواب بهم دادی ممنونم .... یا به خاطر دیدن بقیه خوابا.... به خاطر کمکی که تو پیدا کردن اون محل و مکان بهم کردی... خدای مهربونم ازت ممنونم که تمام اون صدا کردنها و اشکها رو بیجواب نذاشتی

الان یه امید دوباره به زندگیم دارم .... خصوصا بعد اتفاقی که ۴ شنبه شب افتاد .درست یازده . نیم شب و درست لحظهای که از تمام دنیا رونده و منوده شده بودم....

خداوندم !!!!

الله اکبر.... الله اکبر ... الله اکبر .

سبحان الله ... سبحان الله ... سبحان الله .

الحمد الله .... الحمدالله .... الحمدالله .

**********************************************

سلام

امروز خیلی سر حالم .... این چند روز اتفاق خاصی نیافتاد ... فقط چیزایی بود که تو این مدت خیلی منو به اونی که از روحش به من امانت داده منو به خودش نزدیک کرد .

فردا مامانم نذری داره ...قول میدم همه رو دعا کنم ...فقط از اذان ظهر تا بعد افطار نیتا تون رو تو ذهنتون داشته باشید ... دست مامان و بابا خیلی سبکه ...امیدوارم که وسیلهای باشه برای حاجت دادن ...دعا میکنم و شما هم منو دعا کنید ....توی این شبا همه ما احتیاج به دعای هم داریم .

اون دوستایی که توی این برهه از زمان به کمکم اومدن ...اونایی که مثل یه کوه پشت سرم ایستادن و من به حرفاشون دلخوش شدم و تکیه کردم اونا بدونن که خداوند خیلی براشون اجر و پاداش داره

اونایی که ...مثل شهرام ...مثل پدرام ... مثل امیر...مثل مهدیه ...مثل محمد عزیز ...و ...

خیلی ازتون ممنونم ..... .

از تو هم ممنونم با اون smsت . نمیدونی چقدر برام عزیز و .......  

راستی قسمت دوم  // راههای كسب آرامش// رو هم براتون گذاشتم .میتونید از ادامه بردارید و بخونید...

یادتون نره برای من دعا كنید... توی این شبا خیلی به دعا تون احتیاج دارم.



زیاده روی و ادامه


نوع مطلب : اشعار در پیت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 22 مهر 1385 :: نویسنده : بنفشه

سلام قشنگ..........

ای دوست میترسم

و جای ترس است از مكر سرنوشت ....

حقا ، و به حرمت دوستی، كه نمیدانم كه این كه می‌نویسم راه "سعادت " است

كه میروم ،یا راه "شقاوت " .

و حقا ، كه نمیدانم كه این كه نبشتم "طاعت " است یا "معصیت"؟!

كاشكی ، یكبارگی ،نادانی شدمی تا ، از خود ، خلاصی یافتمی !!!!

چون در حركت و سكون چیزی نویسم ، رنجور شوم از آن بغایت

و چون در معاملت راه خدا چیزی نویسم ، هم رنجور شوم

چون احوال عاشقان نویسم نشاید

چون احوال عاقلان نویسم هم نشاید

و هر چه نویسم هم نشاید

و اگر هیچ ننویسم هم نشاید

و اگر گویم نشاد

و اگر خاموش گردم هم نشاید

 و اگر این را گویم نشاید واگر وانگویم هم نشاید ....

و اگر خاموش شوم هم نشاید....

 

                             رساله عشق دكتر علی شریعتی

*****************************

اینو از تو كتاب كویر كه مال گربه چشم قشنگ بود و پیش من جامونده بود به سرقت مسلحانه بردم . به نظرم جالب  اومد ...نظر شما چه؟؟!!!

بگذریم :

بعد ۱۰۰۰ سال میخوام برگردم و یه كمی درباره روانشناسی صحبت كنم ... یعنی درباره درسی كه خوندم و چیزی كه نمیگم كامل اما نسبی یه چیزایی بلدتم (تا ۴۰ بشمرم ...۳۹ ...۴۱ ).خیلی وقت بود چیزی در این رابطه نداشتم ... میخوام از این به بعد یه سمت و سویی به این  خزعبلاتم بدم و یه چیزی تو مایه های بار علمی از همونا كه توصندوق چوبی رو دوش بار برای میدون امام حسین (ع) بدم ... هر باری كه ببره ۲۰۰۰ تومن میدم ...نبود ؟!!!! اشكالی نداره شما نمیخواید كار كنید میخواید پول مفت بگیری الان میرم سر سیل برگردون كارگر میگیرم سوپر من تازه هر باری هم كه ببره ۵۰۰ تومن میگیره .....) دوباره اشتب شد .... این اون نبود ....

حالا هم میخوام چیزی رو بنویسم كه خودم اول همه دنبالشم ...

تكنیك های كسب آرامش

میزارمش تو ادامه برید بخونیدش ...باشه؟!

واما ....

میخوام ازتون خواهشی بكنم ... میخوام كه یه لطفی بكنید و اگر چیزی به ذهنتون رسید و خواستید درموردش بهم اطلاعاتی بدید خبرم كنید و تو ارائه موضوع كمكم كنید

مرسی و ممنون ..... راستی برای اونایی كه دوس دارن بدونن و همش میپرسن ازم ... حالم بهتره دارم كنار میام با ماجرا ها ... دعا كنید كه تموم بشه ....



زیاده روی و ادامه


نوع مطلب : شکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 19 مهر 1385 :: نویسنده : بنفشه

دلم برات تنگ شده ...باور كن راست میگم .

در این تنهایی كه خواب از چشمانم ربوده است

به تو می اندیشم .می دانی اگر دوست داشتن تو كار اشتباهی است

پس قلبم به من اجازه نمی دهد كار درستی انجام دهم

چرا كه در تو غرق شده ام و هرگز بدون حضور تو در كنارم نجات نخواهم یافت . من همه وجودم را نثار میكنم تا تنها یك بار دیگر در كنارتو باشم تمامی زندگی ام را به خطر می اندازم تا تو را یك بار دیگر در كنارم حس كنم . چرا كه قادر نیستم تنها با خاطره سرودمان زندگی كنم . من همه وجودم را در راه عشق تو فدا میكنم

محبوبم !!!

می توانی مرا حس كنی و تصور كنی كه من به چشمانت خیره شده ام

تو را به روشنی میبینم زنده و جاودانه در ذهنم جای گرفته ای . با این حال همچون ستاره بخت من از من دور هستی . من امشب همه وجودم را در راه عشق تو فدا میكنم .

رویایی دیدم  ؛  رویایی غریب . در رویا  یك آرزوی من برآورده میشد ؛ هر آرزویی كه میخواستم .اما من آرزوی ثروت یا خانه ای با شكوه نكردم .آنچه كه آرزو كردم تنها یك روز دیگر بودن در كنار تو بود . یك روز دیگر ؛ زمانی دیگر ؛ غروبی دیگر در كنار تو . و آنگاه شاید راضی میشدم .اما می دانم كه همان یك روز با تو بودن باز هم در دل من تمنای یك روز دیگر با تو به سر بردن را بر جای می نهد .

قبل از هر چیز دعا میكردم زمان به آرامی سپری شود .تلفن را قطع میكردم .تلویزیون را خاموش میكردم .تو را ثانیه به ثانیه در آغوش میگرفتم و میلیونها بار میگفتم : 

دوستت دارم

 و این تمامی آن كاری بود كه من در آن یك روز با تو میكردم.هر شب در رویاهایم تو را می بینم و حس می كنم .اینگونه است كه درمیابم تو هنوز وجود داری و از دوردست ها به رویایم پا میگذاری .تا به من نشان دهی كه هنوز با منی.دور یا نزدیك هر جا كه هستی مهم نیست.حس می كنم قلبم همواره به تو عشق خواهد ورزید .تو یك بار دیگر در را می گشایی و میهمان قلبم میگرد و قلبم همواره به تو عشق خواهد ورزید

عشق تنها می تواند یك بار تو را بنوازد و تا ابد باقی بماند و تا پایان عمر تو را رها نكند عشق آن زمانی بوجود آمد كه من به تو عشق ورزیدم آن لحظه راستینی كه در آغوشت گرفتم لحظه ای كه همواره در زندگی ام جاودان خواهد ماند آن زمان كه در كنارم هستی از هیچ چیز نمی هراسم

و می دانم كه قلبم همواره به تو عشق خواهد ورزید ما تا ابد اینگونه خواهیم ماند و در قلبم تو را حفظ خواهم كرد

و قلبم ؛ آری قلبم همواره به تو عشق خواهد ورزید

***********************

خوش به حالش چقدر دلش صافه و چقدر قشنگ احساساتش رو بیان میکنه ادم بهش حسودی میکنه ... راستی بچه ها کسی هست که در باره نظریه عالم زر اطلاعی داشته باشه؟؟؟!!!!!!!!!

************************************

شهرام جونم ممنونم که پیش اما رضا برام دعا کردی

مهدیه و محمد عزیز از شما هم ممنونم به خاطر زحمتایی که میکشید

پدرام جان خیلی ازت ممنونم که قابل دونستی

آقا سیروس ما خوشحال میشیم شما رو ببینیم

امیر عزیز یه فوضولی طلب من تا بگی چرا میخوای بری؟!

و .....

همه اونایی که اومدن و بهم سر زدن و حالم رو پرسیدن .

عرض کنم که من همچنان و کماکان دنبال توپ سرنوشتم و دارم میرم ببینم بالاخره کی قراره گل بشه بلکم ما هم خنده ای رو لبمون بشینه.

من هنوزم دلم براش تنگه ......

راستی شهرام من هنوزم حاضرم همه چیز رو بدم تا ذهنم پاک بشه ها.........

سراغ داری خبرم کن .





نوع مطلب : شعر و متن ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 17 مهر 1385 :: نویسنده : بنفشه

دیدی ای تنها امیدم
آنچه که گفتی شنیدم
با خیال خاطر تو
از همه کس دل بریدم
دیدی ای آرام جانم
تا کنون وصلت ندیدم
گر به من مهری نداری
میدهی از چه نویدم ...

دلم برات تنگ شده

این تیکه رو شاید ۱۰ بار نوشتم و پاک کردم .

نمیدونم چی بگم که دوباره بهت بر نخوره .

دلم برات تنگ شده ..... خیلی هم دلم برات تنگ شده .

ایکاش هیچ وقت پاییز نشه و ایکاش من از اینجا برم .

ایکاش جرات داشتم تا تموم اون کارایی که تو ذهنمه انجام بدم .

دلم خیلی گرفته ............ همه این روزا و همه این هوا و همه بارونیهای مشکی قدای بلند سوییشرتهای قهوه ای منو یاد تو میندازه

تموم عینک های شیشه بیضی و تمام این خوابهای شبانه که داره دیوونم میکنه منو یاد تو میندازه .

لیوان ظرفیت من پر شده از حالا به بعد همش داره میریزه رو زمین .

تا کی خودم رو به دیوونه بازی بزنم .

شدم مثل یه بند باز یه حركت ناغافل و.... با مخ اومدم رو زمین. 

انگار هیچ وقت تو این كره خاكی نبودم ...

چرا هیچ انگیزه ای ندارم؟!

چرا دیگه هیچی منو خوشحال نمیكنه ؟!

میدونم اگرم نگی خوشحالی از اینكه نمازامو میخونم آخه هر چی نداشتی(كه همه چی هم داشتی) یه اعتقاد قوی داشتی.به همون نماز قسم كه ........ .

دلم گرفته ..............................................

خیلی دلم برات تنگ شده ....برای تمام قرارای بعد افطار.

میدونم برات مثل ابركهای كوچولویی هستم كه تو اسمونه دلته و خیلی راحت با یه نسیم دور میشه

اما برام آسمون ابری شمالی ... آسمونی كه به این راحتیا باز نمیشه.

فكر میكنم حتی جاهایی هم كه رفتیم دلشون برای اون روزا تنگ شده چه برسه به من.

میدونم بی فایدس و هیچ كاری نمیتونم بكنم

حد اقل دعا كن خدا بهم رحمی بكنه و كمكم كنه فراموش كنم .

نه !نه ! نه ! ...دروغ گفتم من نمیخوام فراموش كنم .

نمیخوام فراموش كنم ........تنها چیزیه كه هنوزم برام ارزش داره و تنها امید زندگیمه ..........................................

******************************************

راستی پست قبلی مال شهرام عزیز بود ...

خودش میدونه كه الان تو شرایطی نیستم كه بخوام چیز دیگه ای بگم

ببخشید اگر ..........................





نوع مطلب : حرف دلمو بزار بگم، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 16 مهر 1385 :: نویسنده : بنفشه

دلم برات تنگ شده

گل من گریه مكن .

كه در آئینه ی اشك تو غم من پیداست

قطره ی اشك تو داند كه : غم من دریاست .

گل من گریه مكن

سخن از اشك مخواه

كه سكوتت گویاست

از نگه كردنت احوال تو را می دانم

دل غربت زده ات –

بینوایی تنهاست .

من و تو می دانیم

چه غمی در دل ماست .

*

گل من گریه مكن

اشك تو صاعقه است

تو به هر شعله ی چشمان ترم می سوزی

بیش از این گریه مكن

كه بدین غمزدگی بیشترم می سوزی

من چو مرغ قفسم

تو در این كنج «قفس» بال و پرم می سوزی .

*

گل من گریه مكن !

كه در آیینه ی اشك تو ، غم من پیداست ،

قطره ی اشك تو داند كه : غم من دریاست .

دل به امید ببند .

نا امیدی كفرست .

چشم ما بر فرداست .

ز تبسم مگریز .

دُر دندان تو در غنچه ی لب ها زیباست .

گل من گریه مكن .

******************************

اینو تقدیم میکنم به یه دوست که مدتیه دلگیر و دلتنگه .دوستی که هر چند دوره و تا به حال ندیدمش اما تو این مدت خیلی به من کمک کرده با حرفاش  با نوشته هاش و ... .ازت خیلی ممنونم .

*******************************

با اینکه عاشق پاییزم اما این فصل همیشه برام دلگیره ... نمیدونم چرا نمیتونم فراموش کنم که همه این چیزا تموم شده و اونا جز یه مشت خاطر های مچاله شده چیز دیگه ای نیستن ... خاطره هایی که حتی خاطره سازهم فراموششون کرده... چرا ما ها مرده پرستیم ؟!... چرا میزاریم همه چیز خراب میشه و بعد تازه میام سر گورش گریه میکنیم؟؟!!

چرا هیچ وقت نتونستم و نتونستیم سر موقع احساساتمون رو بیان کنیم و همیشه نوشدارو بعد مرگ سهراب شدیم ؟؟؟!!!

چرا هیچ وقت چشمامونو باز نمیکنیم و با چشم دلمون انتخاب میکنیم و انتخاب میشیم و بعد ...وقت تصمیم گیری با چشم عقل تصمیم میگیریم و هم خودمون هم بقیه رو نابود میکنیم؟؟؟!!!

دلم برای بارونای پاییزی و قدم زدن تو ویلا و حافظ تنگ شده ....

کسی میتونه ...من تمام چیزهایی رو که دارم میدم ...خواهش میکنم این ذهن پریشونم رو پاک کنه؟!





نوع مطلب : حرف دلمو بزار بگم، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 15 مهر 1385 :: نویسنده : بنفشه

السلام و علیک ایها البروبکس

نمیرید انقده سراغمو میگیریدا!!!!!!!!!!

چه میکنید با ماه رمضون .... ماه شکمبارگیdrooling ....زولبیا بامیهdrooling ...شعله زرد و حلیم و آش drooling....

خدایی مطمئنید این ماه ماه قناعت و امساکه ؟؟!!whistling

نمیدونم چرا سر سفره که میشینم احساس میکنم این ماه با همه ماهها فرق میکنه البته در جهت افقی .... وقتی میشینم عمودیم اما وقتی میخوام بلند بشم افقیمangel ... سر گیجه و نفسی که بالا نمییاد بهم قالب مبشه و من از روزه گرفتن به حد وافری توشه آخرت جمع میکنم blushing

چند روز پیش یکی از همکار بعد افطار داشت دعا میکرد ...بنده خدا ادم ساده دلیه ... میگفت :

- ای خدا ما که سیر شدیم این گرسنه ها رو بکش انقدر نق و نوق نکنن که ندارن و بدبخت و بیچارن و ....devil

و در این لحظه بود که من پی به این بار معنوی سفره افطار بردم .

حالا بگذریم  ... میخوام از یک پدیده عمومی در ماه رمضون براتون تعریف کنم که :

 افطاری دادن

چند روز پیش خونه یكی از دوستام مهمون بودم برای افطار.بعد یه بار گفتن به بابا و مامان اونا اجازه دادن من برم .بلند شدم و زود تر رفتم خونه و حاضر شدم برم كه دیدم بابا عین یك فرشته مهربون تو در اتاقم حاضر شد و لبخند زنان liarگفت :

- بابا جان تو روزه ای ؟.... افطاری میخوای بری یا عروسی عمر ؟بدو برو صورتت رو بشور Smiley

و من هم عین بچه های با شعور بدون اینكه حرفی بزنم (البته نه از این جهت كه حرفی نزنم رو حرف بابام .بلكه از این جهت كه نمیتونم حرفی بزنم رو حرف  بابام) رفتم و صورت عزیزم رو به دست آب و صابون سپردم و بعد هم به مرگ و فنای این همه رنگ زیبا و عزیز گریه كردم broken heartworriedbroken heart.انقدر عصبانی بودم كه بابا گفته برو صورتت رو بشور كه بی توجه به اینكه دارم تو آینه خودمو نگاه میكنم و غرغر میكنم دستامو كشیدم تو صورتم كه در یك لحظه ..........................ماماننننننننننن!!!!....................... چشمام كور شد

بعد كلی غر و لند راهی شدم برم بیرون . به قول گیلاسی تف تو روی این زندگی .... نوبت رسید به لباسام :

- ماه رمضونی تو خل شدی ها ... با این لباس میخوای بری؟!برو لباس درست و حسابی بپوش تو كه میدونی اونا درست و حسابی این چیزا حالیشون نیست اومدیم مرد تو خونشون بود تو میخوای با تاپ بشینی؟

- ماماننننننننننننننننننننننننننننن!!!!!!!!!!!!!!

و بازهم از ترس اینكه پشیمون نشه كه اجازه داده گفتم :چشم .

بالاخره بعد ۲ ساعت كلنجار  و .... یه ربع به ۶ راه افتادم ...باید میرفتم تا ازادی ... مثل سگ از مهمونی رفتن پشیمون شده بودم ...اینم هی میزنگید كه بیا دیگه دیر شد دیر شد.

بزم با شكوهی بود

در ابتدای ورودم به جمع دلم میخواست برگردم و دست بابا رو ببوسم كه مجلس رو برام توصیف كرده بود .البته مجلس زنونه بود اما كار آرایشگر بعضی از این خانوما زیاد خوب نبود چون سیبیلای از بنا گوش در رفتشونو بند ننداخته بود !!!!!!!!!!!!!!! از تعجب شاخام زد بیرون كه مجلس زنونه چه به عَمَرُ عطا ،دراز و كوتا .... این سیبیلا اینجا چی میخوان ؟!

چه جوری میشه كه آیا میشه؟! آیا میشه كه چطوری بوده است؟!!

بالاخره طی عذاب وجدانهای مكرر با مانتو نشستم (با اینكه لباسم پوشیده بود گفتم این هیكل ناقص رو از تیررس دید این ضعیفه خانومای سیبیل كلفت پنهان كنم البته به خاطر روزه نازنینم نه چیز دیگه ای)

بالاخره سفره افطار پهنیده شد ... خدای من چی میدیدم ...دلم میخواست با صورت برم تو سفره آخه من سفره ماه رمضون رو خیلی دوس دارم والبته زولبیا رو هم .

داشتم به این مسئله فكر میكردم چطوری خودم رو كنترل كنم كهگوشی خانوم كناریم زنگ خورد ... یه زن ۳۴-۵ ساله بود

- نه بابا !!!!! خودشو كشته ، چی گذاشته مگه ...زولبا بامیه ،خرما ، آش ، حلیم و نون و پنیر سبزی  و میوه و باقالی پلو با گوشت ....بزار نو بت من بشه ببین چیكار میكنم ...من باید روی این زنیكه رو كم كنم . واسه من ادعاش میشه ...حالا خوبه دیروز گاو و گوسفنداشونو فروختن و ....raised eyebrow

ای مرده شورت رو ببرن آذی كه نمیذاری گوش كنم ... اخه مرده نمیشد یه دیقه صبر میكردی.داشت پشت سر صابخونه رجز میخوند در حالیكه داره روزشو با نون و نمك اون باز میكنه و .....

بعدم در یك لحظه قبل از اینكه كسی دست به ظرف بزرگ آش كه وسط سفره بود بزنه خانوم خواست از این طرف سفره بچه رو بده اونطرف  كه پای بچه رو توی ظرف عنایت كرد و آش شد آش گوشت .waiting

داغ آش كه به دلمون موند هیچی ...سر نازنین و گوشای عزیزمونم با زر زر بچهه به باد رفت .خب اینم از این.

بعد از افطار هم كه مراسم غیبت كنون بود :

اقدس خانوم واسه دخترش جهاز چی خریده ... سكینه خانوم با عروسش گیس و گیس كشی كردن ...حسنعلی بقال معتاد شده و تازه رو سر زنش هوو آورده و عملا برنامه دعای توسل بعد افطار كه قرار گذاشته بودن تعطیل شد .

بعد از رفتن آقایونم كه كه مجلس شد فـَشِن.البته در دو زمینه ناب و استثنایی طلا و لباس .

احتمالا فك كرده بودن هر چی لخت تر و پر زرق و برق تر .... زیبا تر.

یه خانومه اونجا بود خیلی توپ بود ... در عرض ۳ ربع مارو سرویس كرد كه سرده كولر رو خاموش كن ...چشم . گرمه كولر رو روشن كن ...چشم .وا این كولر چقد صدا میده خفش كن feeling beat up...چشم رو كه گفتیم از ترس كتك خوردن بلند شدیم كه در بریم یهو بی مقدمه از من پرسید :

- تو چرا ازدواج نمیكنی... ایرادی داری كه تا این سن مجرد موندی؟time out - New!

-آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآsurpriseangry

دهنم ۳۳ متر و نیم باز موند .بعدم شروع كرد به تاب دادن اون دستای مسخره پر النگولوهاش و تعریف پشت تعریف از دخترش كه با اینكه۱۳ سالش بیشتر نبود انقده خواستگار داشت كه مجبور شدن شوهرش بدن ...شوهرش یه ادم خیلی با خانواده و باكلاسه و با شخصیته البته درسته كه ۱۸ سال از دخترش بزرگتره اما خوب وضع مالی خوبی داره آخه قصابه و ............chatterbox

و من باز هم :

- آ‌آ‌آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآsurprise

.....................................

انقدر دپرس بودم at wits' end - New!كه بلند شدم اومدم خونه . هر چند كه قرار بود شب بمونم و آخر شب بیام اما ترجیح دادم تا كفاش و بقالی كه ۳۰۰۰ سال از من بزرگترن نیومدن خواستگاریم برم خونه .

.....................................

نتیجه اخلاقی :

۱- بابا چتونه تو خونتون نون نمیخورید كه میرید خونه مردم وحشی میشید

۲- حرمت نون و نمك مردم رو نگه دارید

۳- اخه مثلا ماه رمضونه ها ...امساك یعنی این ؟

۴- به خدا این رسم افطاری دادن نیست ...میدونید چند تا خانواده هستن كه یكی از این غذا ها رو هم نمیتونن در طول ماه بخورن ؟؟؟‌به اونا افطاری بدید بهتره یا به منی كه وقتی به سفره میرسم نمیدونم چیكار باید بكنم و ۳۰ برابر یه ادم معمولی وزن دارم ؟!

۵- ماه رمضون ماهیه كه یه كمی به اوضاع آخرتمون برسیم نه اینكه فشن راه بندازیم

۶-بابا به كسی چه كه من یا هر كی دیگه چیكار میكنیم ؟؟

۷- ..............

۸- ..............

۹- ادم باشیم .   





نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 11 مهر 1385 :: نویسنده : بنفشه

این همان تاریکیست

که مرا بر خویش میخواند

چون مادری که کودک به آغوش میکشد

در امواج این تاریکی محو خواهم شد

این سزای من است که روزگاری

میخواستم زاده نور باشم

باید بروم

جاده مرا میخواند

به ذات خویش باز خواهم گشت

به ظلمتی كه از آن زاده شدم

در شب سرد حقارت

دركوچه پس كوچه های بی كسی

روی سنگفرش سخت گناه

باید بروم

*************

دلم گرفته ...بد جوری گرفته .... كی میتونه به من بگه سهم من از این زندگی مسخره چیه؟

كی میاد به من بگه ....... .

حوصله ندارم.

دلم خیلی گرفته .

 





نوع مطلب : اشعار در پیت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 6 مهر 1385 :: نویسنده : بنفشه

دلم برای ربنای ماه رمضون تنگ شده بود

سلام

ماه رمضونم اومد .... برکت در خونه همه رو میزنه

به نظرتون تو این ماه رمضون چقدر میتونیم گناهامون رو پاک کنیم؟؟؟

به نظرتون از پارسال تا امسال چقدر تونستیم انسان وارانه زندگی کنیم؟؟؟

فکر میکنید امسال شب قدر چقدر میتونیم زندگی خوبی رو برای یک سال انتظار داشته باشیم؟؟؟

فکر میکنید تقدیر امسالمون چطوری خواهد بود ؟؟؟

هر چند که میگن ادم مسلمون اگه نا امید باشه جاش تو جهنمه و میدونمم که خدا بلند مرتبه تر و مهربون تر از اونه که منو نبخشه .....اما امیدی ندارم که اینهمه گناه رو ببخشه و از من بگذره.

از تون خواهش میکنم این شب اوله ...تازه ماه رمضون شرو میشه اگر دینی از کسی به گردن من هست بگه تا یا ادا کنم یا اینکه فرصت حلالیت طلبیدن رو داشته باشم

شاید که این ماه تموم شد ...بتونم مثل ادم زندگی کنم . 

خواهش میکنم سر سفره افطارتون منو دعا کنید.......برام خیلی دعا کنید.





نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 2 مهر 1385 :: نویسنده : بنفشه


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : بنفشه
نویسندگان
نظرسنجی
كدوم رو بیشتر دوس داری








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :